شهادت حضرت فاطمه زهرا علیها سلام
مادر نمير! مردن براي تو زود است و يتيمي براي ما زودتر. ما هنوز كوچكيم، از آب و گل در نيامده ايم. هنوز سرهايمان طاقت گرد يتيمي ندارد.
نهال تا وقتي كه نهال است احتياج به گلخانه و باغبان دارد. تاب سوز و سرما و باد و طوفان را نمي آورد، و ما از نهال كوچكتريم و از غنچه ظريف تر.
اما نه، نمان براي محافظت از ما، نمان براي اينكه از ما مراقبت كني.
تو خود اكنون نياز به تيمار داري. بمان براي اينكه ما تو را بر روي چشمهاي خود مداوا كنيم.
تو اكنون به كشتي نجات طوفان زده اي مي ماني كه به سنگ كينه ي جهال غريق، شكسته اي و پهلو گرفته اي.
بمان براي اينكه ما بي مادر نباشيم. بمان براي اينكه ما مادري چون تو داشته باشيم.
مي دانم كه خسته اي، مي دانم كه مصيبت بسيار ديده اي. زجر بسيار كشيده اي، غم بسيار خورده اي و مي دانم كه به رفتن مشتاق تري تا ماندن و به آنجا دلبسته تري تا اينجا.
اما تو خورشيدي مادر! بمان! به خفاشان نگاه نكن. اين كوري مسري و مزمن دلت را مكدر نكند، تو بخاطر همين چند چشمه كه آفتاب را مي فهمند بمان.
مي دانم كه تو به دنبال چشمي براي ديدن و دلي براي فهميدن گشتي و نيافتي.
من با چشمهاي كودكانه ي خود شاهد بودم كه تو با آن حال نزار، سوار بر مركب مي شدي و به همراه پدرم علي و دو برادرم حسن و حسين، شبانه بر در خانه هاي تك تك مهاجرين و انصار مي رفتيد و آنها را به دريافتن حقيقت، دعوت مي كرديد.
« اي گروه مهاجرين و انصار! خدا را، پيامبر را و وصي و دخترش را ياري كنيد. اين شما نبوديد كه با پيامبر بيعت كرديد و عهد بستيد كه فرزندان او را به مثابه فرزندان خود بشماريد؟
هر ظلمي را كه بر خاندان خود نمي پسنديد، بر خاندان رسول هم نپسنديد؟
اكنون اگر مَرديد به عهد خود وفا كنيد.»
اما مرد نبودند، به عهد خود وفا نكردند، بهانه آوردند، بهانه هايي كه حتي كودكانشان را مي خنداند و دل بزرگان را به آتش مي كشيد:
- حيف شد، ما ديگر با ابوبكر بيعت كرده ايم.
- دير آمديد، اگر زود تر گفته بوديد، با شما بيعت مي كرديم.
- براي ما فرقي نمي كند، شما هم زودتر مي آمديد با شما بيعت مي كرديم.
- حق با شماست ولي كاري است كه شده.
- افسوس، نصّ پيامبر آن زمان يادمان نبود.
- عجب! ماجراي غدير را به كل فراموش كرده بوديم، حالا كه گذشته ...
- آيه تطهير مختص شماست ولي ...
- من قرآن را حفظم... ولي... آيه ي اكمال رسالت هم در قرآن هست، بله، ولي ...
- فدك را يادم هست پيامبر به شما بخشيد ولي در افتادن با خليفه زندگي آدم را ساقط ميكند.
- بگذاريد زندگي مان را بكنيم ...
- آرامشمان به هم مي خورد...
اينها كه مهاجرين و انصار بودند، اصحاب بودند، جوابهايي از اين دست دادند، واي به حال بقيه. يادم هست كه آخرين خانه، خانه ي معاذبن جبل بود. حرفها را كه شنيد، گفت:
- كسي ديگر هم حاضر به حمايت از شما شده است؟
و تو مادرم، پاسخ گفتي كه:
- نه، هيچ كس.
معاذ بن جبل گفت:
- پس از من تنها چه كاري ساخته است؟
يعني كه: من هم « نه ».
تو روي بر گرداندي و گفتي:
- معاذ! ديگر با تو سخن نمي گويم تا بر پيامبر وارد شوم.
شنيدم كه بعد از تو، پسر معاذ از راه مي رسد و ماجرا را از پدرش مي پرسد و وقتي حرف آخر تو را مي شنود به پدرش مي گويد:
- من هم با تو ديگر حرف نمي زنم تا بر پيامبر وارد شوم.
كاش اي مردم مي فهميدند كه مهر تو يعني چه، قهر تو يعني چه؟ لطف تو يعني چه؟ خشم تو يعني چه؟
رسول الله بسيار تلاش كرد كه اين معنا را به مردم بفهماند اما نشد. نتوانست.
در ملاء عام جار زد كه:
- اي فاطمه مهر تو يعني جواز بهشت و قهر تو يعني قعر جهنم.
- اي فاطمه مهر تو يعني مهر خدا، قهر تو يعني قهر خدا.
- اي فاطمه رضاي تو رضاي خداست و خشم تو خشم خداست.
همه ي اين ماجراها مگر چند روز پس از وفات پيامبر اتفاق افتاد؟
چه كسي خشم آشكار تو را نفهميد؟ چه كسي نارضايي تو را از اوضاع و زمانه درك نكرد؟
اگر كسي به من بگويد كه من گونه ي نيلگون مادرت را، جاي سيلي عمر را بر گونه ي مادرت نديدم، مي گويم:
- بازويش را چطور؟ جاي تازيانه هاي عمر را هم نديدي؟
اگر بگويد نديدم، مي گويم:
- صداي ناله ي او را از ميان در و ديوار چطور، آن را هم نشنيدي؟
اگر بگويد نشنيدمة مي گويم:
- دود و آتش را چطور؟ سوزاندن در خانه ي رسول الله را هم نديدي؟
اگر بگويد دودش به چشم نيامد يا نرفت، مي گويم:
- گريه هاي آشكار و شب و روز مادرم را چطور؟ آن را هم نديدي؟ نشنيدي؟ گريه اي كه پس از آن مردم آمدند و گفتند: به فاطمه بگوئيد يا روز گريه كند يا شب، آسايش ما مختل شده است.
اگر بگويد، نديدم، نشنيدم، مي گويم:
- خطبه مسجد را چطور؟ آن را هم نبودي؟ نديدي؟ نشنيدي؟
مگر هيچ مدني در مدينه بود كه به مسجد نيامده باشد؟
اگر بگويد نبودم، نديدم، نشنيدم، مي گويم:
- اعلام قهر با خليفه را چطور؟ اين را كسي نمي تواند بگويد، نشنيدم، نفهميدم،
چرا كه اعلام قهر تو با ابوبكر و عمر، آنچنان انتشار يافت كه همين دو – كه آنهمه مصيبت را به روزت آورده بودند – به دست و پا افتادند.
داشت از مردم مردار، مردم مقبور، مردم جنازه صدا در ميآمد كه:
- چه شده است كه؟ دختر پيامبر با خليفه سخن نمي گويد.
و اينها مي بايست، فكري بينديشند، به خدعه اي بياويزند و نيرنگي بسازند.
دهها نفر را واسطه كردند تا از تو وقت ملاقات بگيرند و تو به همه پاسخ رد دادي.
آخر الامر دست به دامان پدرم علي شدند.
علي به باران مي ماند، بر مؤمن و كافر بي مضايقه مي بارد. علي كه از سينه ي عمر و بن عبدود بي تقاضا بر مي خيزد. تقاضاي دشمنش را زمين نمي زند، هرچند كه در جوف اين تمنا، نيرنگ خفته باشد و او اين نيرنگ را بداند و خدعه سازان و نيرنگ بازان را بشناسد.
پدر به تو گفت:
- آن دو تقاضاي ملاقات كرده اندة شما چه مي گوئيد؟
تو گفتي:
- علي جان! تو رأي مرا مي داني، اما خانه، خانه ي توست و من مطيع فرمان تو.
وقتي آن دو وارد شدند و سلام كردند، تو روي برگرداندي و ديوار را بر آندو ترجيح دادي.
ابو بكر گفت:
- ما اشتباه كرده ايم، پشيمانيم، آمده ايم كه از گناه ما بگذري و ما را ببخشي.
دروغ مي گفتند، وقاحت بسيار مي خواست گفتن اين چند كلام.
آنچه آنها كرده بودند اول غصب خلافت بود، دوم غصب فدك و باقي كارها به تبع آن.
بازگشت از اين دو اشتباه يعني دست برداشتن از خلافت و پا كشيدن از فدك.
و زمان براي اين هر دو دير نبود.
پس آنها قائل به اشتباه خود نبودند، دروغ مي گفتند، از كرده هاي خود پشيمان نبودند، مي خواستند هم خلافت و فدك را داشته باشند و هم از خشم و غضب تو در منظر عام در امان بمانند و اين هر دو با هم نمي شد. زر و زور را گرفته بودند، مي خواستند به ريسمان تزوير هم چنگ بزنند و تو اين ريسمان را با خنجر كياست بريدي.
گفتي – البته نه به آنها – به پدرم علي گفتي به آنها بگويد:
- من عهد كرده ام با شما سخن نگويم، اما اكنون يك سؤال از شما مي كنم، حاضريد كه به صدق جواب دهيد؟
آن هر دو سوگند خوردند به خدا كه جز به راستي پاسخ نگويند.
به پدر گفتي كه از آنها بپرسد، اين كلام رسول الله را به گوش خود شنيده اند كه:
- فاطمه پاره ي تن من است و من از اويم، هر كه او را بيازارد، مرا آزرده و هر كه مرا بيازارد، خدا را آزرده و هر كه پس از مرگم او را بيازارد، همانند كسي است كه در زمان حياتم او را آزرده و هر كه در زمان حياتم او را بيازارد، همانند كسي است كه پس از مرگم او را آزرده.
آندو گفتند:
- آري بخدا سوگند كه اين كلام پيامبر را شنيده ايم.
با دوّم و سوّم همان سؤال را پرسيدي و همين پاسخ را شنيدي، و بعد تو مادر! رو با آسمان كردي و گفتي:
- « خدايا، من تو را گواه مي گيرم و همه اينها را كه اينجا نشسته اند به شهادت مي طلبم كه ايندو مرا آزرده اند، من از ايندو نا راضي ام و تا زمان لقاي خداوند با ايندو سخن نخواهم گفت. خدايا! من به هنگان ديدار، شكايت ايندو را به تو خواهم كرد و به تو خواهم گفت كه ايندو با من چه كردند.»
ابوبكر اي حرفها را كه شنيد، اظهار گريه و ناراحتي كرد و گفت: « اي كاش من مرده بودم، كاش مادرم مرا نزائيده بود.»
اما از آنچه گرفته بود، هيچ پس نداد. عمر كه خيال كرد گريه و اظهار تأسف، واقعي است بر آشفت و ابوبكر را دعوا كرد:
- « اين چه وضعي است؟ تعجب از مردمي است كه تو پيرمرد بي عقل را خليفه ي خود كرده اند. تويي كه به خاطر خشم يك زن بي تابي مي كني و از رضايتش خوشحال مي شوي. تو را با خشم يك زن چه كار؟ بلند شو.»
هميشه عمر بود كه ابوبكر را بلند مي كرد و مي نشاند.
هر دو بلند شدند و از خانه رفتند، چيزي براي فريفتن عوام به دست نياورده بودند.
پدر كه خود اسوه ي صلابت بود، از اينهمه استواري تو لذت مي برد، اما دلش از مشاهده ي حال و روز تو خون بود. زني هيجده ساله، اما اين طور مريض و رنجور و خسته.
خدا بكشد دشمنان تو را مادر. كه در طول چند ماه با سوهان خباثت، رشته حيات تو را بريدند. ام كلثوم به فداي چشمهايي كه لحظه به لحظه بي فروغ تر مي شوند.
برگرفته از كتاب «كشتي پهلو گرفته» نوشته ي سيد مهدي شجاعي



.jpg)